تبليغاتX
عسل زندگى

عسل زندگى

سه روز اخر هفته را رفتیم شیراز خیلی خوب بود خوش گذشت ستایش هم چقدر شیرین زبونی کرد

والبته در جشن تولد خیلی هم نق زد اولش کادو میخواست اما بعد که کیک و شمع اوردن حسابی شاد بود و کیف کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 8:51  توسط لیدا  | 

دیشب با هزار دوز و کلک ستایش شعر پاییز و اقا پلیسه رو خوند چه کیفی داد
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 15:6  توسط لیدا  | 

اره دیگه امروز بعد ۶ ماه اومده سری به وبلاگ زدم دیدم هنوز پا برجاست

مهد کودک ستایش را عوض کردم و به نظرم خیلی بهتر میاد ستایش شعر و زبان و و نقاشی یاد گرفته خلاصه حسابی بزرگ شده حیف که لجبازه من فداش بشم هنوز تو مهده

اقا سیاوش هم که کلاس پنجمه و سرش به درس و مدرسه گرمه کلاس رباتیک و نجوم هم میره و خیلی علاقه منده امیدوارم که امسال هم موفق باشه

خودم هم مهچنان میایم سر کارو خونه و تکرار مکررات و ......

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 15:8  توسط لیدا  | 

دیشب خیلی حالم بد بود اصلا خوابم نبرد فکر نمیکردم بتونم بیام سر کار ولی خوب اومدم تا ظهر هستم بعد میرم دنبال ستایش و میریم خونه یک خبر موفقیت امیز هسته ای دارم دیشب بالاخره  موفق شدم ستایش رو مجبور کنم بره دستشویی و ..... خیلی تنبله ها الان نزدیک ۳ سالشه دیگه باید جدیش بگیرم و پن پرزرو از سرش باز کنم

امروز بعد از ظهر هم که مدرسه سیاوش اینها جلسه است در باره امتحاناتشون از ۶ شفاهی از ۱۸ کتبی ها شروع میشه و ۳۰ اردیبهشت پایان و ۴ ما ه تعطیلی !!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 11:19  توسط لیدا  | 

امروز که ستایش رو گذاشتم مهد دلم خیلی گرفت وتا حد زیادی هم عصبانی شدم ۱۰ تا بچه بودند و فقط مدیرشون بود مربی هنوز نیومده بود اخه ادم چی بگه این قدر ادم بی مسوولیت ستایش که اینهمه مهد رو دوست داشت حالا بیا و ببین چه گریه ای راه میندازه واقعا نمیدونم چه کار کنم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 10:15  توسط لیدا  | 

تعطیلات اخر هفته را به دیدن فیلم و کمی ورزش پرداختیم روی هم رفته خوب بود

بدنم خیلی کوفته است فکر کنم خاصیت فصل بهاره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 11:52  توسط لیدا  | 

بوی بارو ن بوی نم خاک یک حس دوباره برای نوشتن بهم داد حس خوبیه مخصوصا بعد از چند ماه فراموشی وبلاگ نویسی

ستایش الان نزدیک ۳ سالشه خیلی شیرین شده تعطیلا ت هم بهش خیلی خوش گذشته مخصوصا شب چهارشنبه سوری در دبی به هممون خوش گذشت دوست دارم دو باره تکرار بشه از اون شب به بعد تو دهنش اهنگ سوسن خانم اوفتاده بعدش هم که رفتیم اصفهان و شیراز کلا عید ۸۹ خیلی خوب بود امیدوارم سال خوبی برای همه باشه همه بچه های ایران

الان سر کارم خیلی نون در اوردن سخته ها به خصوص وقتی میدونی که بچه ات الا تو مهد کودک راحت نیست و دوست داره پیش تو باشه اخه ستایش خیلی وابسته شده همش به من چسبیده طفلکی فکر میکنه من فرار میکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 14:46  توسط لیدا  | 

همان دوست دانشجویی که گفتم برای تعطیلات دانشجویی اومده بودند خونمون با شوهر و یک بچه اش خیلی ذوق کردم بعد۹ سال دیدمش مامانم هم که بود روی هم رفته هفته خوبی بود و حالا همه برگشتند سر کار و زندگیشون باز روز از نو و روزی از نو

حالاهم که امتحانهای سیاوش شروع شده و حسابی در گیریم مخصوصا با ازار و اذیت ستایش !!!!!!!!!خیلی سخته تا ساعت ۴ سر کار باشی بعد هم به قول معروف میشم کزت هم ستایش بروجک هم پسر گلم و هم کار خونه وای دارم میمیرم از بی خوابی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 15:10  توسط لیدا  | 

امروز باز یک ذوق و شوق جدیدی برای نوشتن پیدا کردم چون تونستم با دو تا از دوستان دوره دانشجویی ارتباط برقرار کنم .وای خدا جون اصلا باورم نمیشه که ۱۲سال از اون موقعها میگذره انگار همین دیروز بود با هم میرفتیم توی برفهاو کیف میکردیم و عکس گرفتیم به هرحال خیلی خوشحال شدم که تونستم افسانه و زهرا رو پیدا کنم البته بایدممنون زهرا باشم که بهم زنگ زد  دوستای گلم دلم براتون تنگ شده همشون برای خودشون تشکیل خانواده دادند و ....
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:38  توسط لیدا  | 

نمیدونم امروز یک حسی گفت برو یک سر به وبلاگت بزن ببین چه خبره !!!!!!حالا اومدم که بگم ستایش خیلی بامزه شده خیلی عوض شده دیگه تقریبا همه جیز میگه مهد کودک رو دوست داره برنامه هفتگی دارن امروز ورزش داره !راستی کفش فوتبالی باید بپوشه !!!!!!!باهم دو روز در هفته میریم استخر خیلی کیف میکنه یک اوازی رو اب میخونه که نگو و نپرس دیگه جونم براتون بگه که عاشق موسیقی و رقص و اوازه خلاصه اینکه فداش بشم و قربونش برم
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:43  توسط لیدا  |